تبليغاتX
خـلوتــگاه پائــیـزان

خـلوتــگاه پائــیـزان

 

 

 درونم حس و حال تازه ایی در جریان است...

 

به گمانم این بهار کهنه روبه پایان است ...

به یاد زمانی که به خوشحالیت خندان بودم و اشک چشمانت را می بلعیدم...

و به هنگام خزان ،هق هق خیس شب هنگام تو را می بوسیدم ...

به یاد روزهایی که من بر ره پر پیچ و خمت آبشاری شدم و بر تپش سنگ دلت لغزیدم...

روزها از پس یکدیگر گذشتند و من به واسطه ی...

 

 تیرهای زهر آلودت اسیر رگ تنهایی تن خویش شدم...

حتی لحظه ها هم شاهد بی تابی من بودند...

 

 همیشه پشت صحنه جور دیگری است ...

 

در این دنیای تاریک و سرد و لبریز از غم و شادی...


یک آن به خود می آیی و می بینی که غرق در بایدها و شایدها شده ایی...

که آیا باید ماند و شاید رفت و در آخر چه باید کرد ؟؟

در این دنیا چه باید کرد که چون دل به کسی بندی...

به ترفندی همه ی دلبستگی هایت بمانند حبابی پوچ بر آب می ماند...

من در این ویرانه ی وانفسا به دنبال چه می گردم ؟

 

نمی دانم و شاید می دانم اما می هراسم از تاریکی دانستن ...

چقدر در گذشته هراسان بودم از لرزش نگاهت از تکانهای دستانت


و از آن تصورهای خامت که عادت سکوتم را شکست ...

و حال یاد تیغ تیز تردید و اضطرابت چنان مرا گریزان به جاده ایی بی برگشت و...

یک طرفه هدایت کرد که درآن چشمانم با تابلوی" ایست عاشقی " مواجه شدند...

باید بدانی که دیگر از این پس شعرهایم بدون تو آغاز می شوند ...

 

دیگرغزلهایم با تو عشقی به پایان خود ندارند...

 

دیگر دو بیتی های زندگیم با تو یک دل نخواهد شد...

  و چشمانم با تو درخششی در تاریکی نخواهند داشت ...


و دیگر دریای مواج این دل به نفسهای هراس انگیزت عادت نخواهد کرد ...

به حکم سرنوشت دیگر تکرار نمی شود این مکررات...

کلاغ  پیر غزل خداحافظی را برایمان خواند...

 

 و رد پایت  برای همیشه خالی ماند...

 

 

پ.ن: دوست خوبم ... آشنای غریبه... ممنون از حضور همیشگی شما...

 لطفا آدرس خود را قید بفرمائید.

 

.♥. زمــزمه ایی از عــشق چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 0:37 AM به قــلم رهــــا .♥.


این منم شکسته چون قابی قدیمی در اتاقی پر از خاطره های صمیمی...

 با یادگاریهایی از جنس سکوت و حسرت...

آیا هنوز هم سفری برای دوست داشتن در راه است...

 تا اندیشه ام را از عشق به آن پر سازم ...

اندیشه ام را پر کنم از سکوت چشمهای او که همچون چشمان دختری است که...

 اولین بار است عاشق شده و غرق درغوغای احساسات خوب و رویایی است...

 نمی خواهم که دلم بگیرد و بغض همیشگی ام ترک بردارد...

 و در کشاکش حسهای مبهم غافلگیر شوم ...

 ... د یوانه ام کردی ای عشق ...

بیا و باز هم از آن چشمان خیس و عشق داغت برایم بنویس ...

از دوری ستاره ها و مهمانی مهتاب... صدایم بزن ای همنفس نامه ایی برایم بنویس...

و در آن از لبخندهای ساده و لحظات سخاوتمند و پر التهاب برایم بگو ...

و گلواژه های چشمانت را برایم تفسیر کن...

 همواره عشقت بر قلبم بوسه می زند ...

امشب لب و گونه هایم به بوسه های قشنگ و به جنس عشق تو تسخیر می شوند...

و آن لحظه است که اشکهای فاصله ها به تحریر در می آیند ...

و شعر های نگاه تو خواندنی می شود...

هنگامی که دستهای مهربان تو با من همراه باشند...

 پاهای رنج و جدایی همگی زنجیر می شوند...

کاش عطر نفسهایت در لحظه های بی هم نفسی ، همنفسم بود...

کاش فاصله ها را این آئینه ی شب زده  تکرا نمی کرد و هق هق ما را...

 این سایه ی سرمازده بی خواب نمی کرد...

کاش در لحظه ی پرواز کلید قفسم در دستان نجیب تو بود...

کاش هرگز ثانیه ها را اندوه نبودنت تار نمی کرد ...

و ای کاش این دل ساده اسرار عشق به تو را اقرار نمی کرد...

همواره عشقت بر قلبم بوسه می زند و تو بدان تا مرز عشق های جهان دوست دارمت ...

پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است ...

پس تو را می سپارم به همان خــــدا.

.♥. زمــزمه ایی از عــشق سه شنبه 5 آبان1388ساعت 0:23 AM به قــلم رهــــا .♥.


 

پرنده ی احساس من روی بام گلی خاطره هایم می نشیند...

که حضور باران را ...

با رویش گندمهای مانده در کاه حتی روی بام نشان دهد...

مقصود اگر وصل باشد و زایش و دانه اگر معرفت داشته باشد...

می روید...می زاید...

چه در پهنه ی دشت و چه در گستره ی بام...

عصر پاییز ... آفتاب بی رمق ...

سایه های کش دار...خاطره های برگ  فرو ريخته...

وقتي زير پاي عابران فرو ميشكند و دردهاي جدايي از شاخه را فرياد ميزند...

اینك آرام آرام در پس ابرهاي تيره ي پاييز ...

باران فرو مي ريزد...سقوط  قطره هاي باران...

ساده دل می بندم ...ساده حرف می زنم...ساده زندگیم را وا می گویم...

نکند در میان این همه سادگی به سادگی گفتن هایم ساده ببازم ؟!

 با خود می اندیشم می بینم که آری باختم...

گاهی با خودم که خلوت می کنم می بینم یک دنیا حرف دارم...

در خلوت خود همه ی حرفها را در یک چیز خلاصه می کنم...

 "یک همدل و یک ترانه ی اعتماد "

تو را می جویم در میان تابش مهتاب در یک شب پائیزی...

در فاصله ی ترنم باران تا طلوع رنگین کمان...

از انتظار امشب تا وعده ی فردا فریاد می زنم کجایی؟ و تو جوابم نمی دهی...


ناچار می خوابم...نه خودم را به خواب می زنم...

و منتظر می شوم تا فردا بیاید...

چه کسی برای تو فردا را انتظار می کشید جز من؟؟

 نفسهای چشم انتظارم سراغت را می گیرند...

و روی شیشه می نویسندنتظرم"نمی دانم اشک بود که روی شیشه لغزید..

یا هرم نفسهای من...یا هر دو...

اما  صورت شیشه خیس از جدایی من و توست.گم شده ام در فاصله ها جدائیها...

کاش یک بار باد مرا ببرد و بسان یک قاصدک...

سبک بار و رقص کنان آنجایی فرو نشاندم...

که نه کسی مرا بشناسد..نه سوال و جوابی باشد...

نمی دانم چرا همیشه نگاهها به جایی دوخته میشود...

که دو دست در پی فشردن همدیگر یا رها کردن یکدیگر باشند...

گویا بعضی را آفریده اند تا همیشه از گسستن ها سخن بگویند...

چقدر دلم در این فاصله ها میگیرد...در میانه های زندگی ...

میان راه ناگهان قصه به پایان می رسد...

و انتظار ناشگون خبر از روزهایی می دهد که باران نمی بارد..

اندوه که سر می گیرد جایی برای قصه ی شب نمی گذارد ..

وبغض شاعرانه ی یک زن همه ی شب در گوش مردی نجوا میشود...

برای رفتن باید قدم های محکم برداشت...

 و دل سپرد به جاده ایی که تو را به مغرب می سپارد...

 باید خیس یک رویای شیرین شد...

و چتر دل را درست وقتی که باران می بارد باید بست...

روزهای دیگر در راهند.ندگی جاری است...

شاید روزهای دیگر آفتاب باشد...کافی است دلت به امید یک صبح زیبا ...

چشمهایت را به خواب دعوت کند...

.♥. زمــزمه ایی از عــشق چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 1:44 AM به قــلم رهــــا .♥.


همیشه دلیل دوست داشتنت را می خواستی...

ولی من دلیلی نداشتم ...

دلی داشتم ساده و بی ریا اما عاشق که بی شمار دوستت داشت...

پس به جرم این دوست داشتن دلم را آزردی
،گریاندی و شکستی...

و من به حرمت عشق آن را بی منت به تو بخشیدم ...

و بی هراس به زیر پایت انداختم ...

خاطره های گذشته را در تونل سرگشته ی زمان ...

که ثانیه شمارها در پیچ پیچ آن گیجی گرفته اند را مرور می کنم...

می رسم به  دلتنگی های شبانه ام...

و دفتر خاطراتم که پر شده از نوشته های خط خطی....

کودک حرف ناشنوای دلم هی بهانه می گیرد...

بهانه پشت بهانه...

حالا من مانده ام و دل بیقرارم...

دلی که به اندازه ی یک کاسه ی خون غم دارد....

دلی که تو را به فرداها سپرد...

دلی که تو را می خواست و تو را دوست داشت و تو نازنینش بودی ...

و دلی که برایت آرزوی خوشبختی کرد ...

عاشقت ماندم بی آنکه بدانی ...دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم ...

در دل خواهم گفت بی هیچ کلامی ...گوش خواهم داد بی هیچ سخنی...

در آغوشت خواهم گریست بی آنکه حس کنی ...

 در تو ذوب خواهم شد بی هیچ حرارتی...

اینگونه شاید احساساتم نمیرد ...

می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد...

در دایره ی حضورش تو را به من نشان دهد ...

می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم که هر وقت دلم هوای تو را کرد...

عطر حضور مهربان تو را با من قسمت کنند ..

می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم...

که هر وقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند ...

دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد ...

می خواهم امشب با تمام قلب هایی که ...

احساس مرا می فهمند و می شنوند پیمان ببندم...

که هر وقت صدای قلب بی قرارم را شنیدند...

عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو رسانند...

عادتم شده در روزهای بی تو بودن این پنجره را باز کنم...

 شاید نسیمی از سوی تو بر من بوزد ...

.♥. زمــزمه ایی از عــشق چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 10:26 PM به قــلم رهــــا .♥.


 

به کدامین گناه ...

این پرنده در قفس تنهایی مانده است ؟؟؟

چوب خط روزهای بی تو بودن که پر شد، نامه ای برایت نوشتم...

نامه ای برای تو و برای این عکس میان قاب و برای این تپش کهنه در سینه...

نامه ام را می سپارم به دست باد، ببرد آنسوی تمام این دیوارها ...

این جاده ها ،این روز ها ...اصلاً ببرد آن سوی تمام نمی دانم هایی ...

که دستانم را از دستانت جدا کردند...

روی پاکت مینویسم ...

''برسد به دست عزیزی از دیار مهربانی'' 
 
آدرس خانه ات را که نمیدانم.روزی نگاهت با نگاهم گره خورد...

 قلب مهربانت با قلبم دستان گرمت دستان یخ زده ام را گرفت . اصلا  مینویسم...

 ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهی که آیینه ی امیدم بود...

 

 و نوید دهنده ی فرداهایی روشن، فردا یی که تلاقی آرزوهایمان بود...

 

و کور سوی فانوسی در مسیر این راه تاریک ...

 

 فردایی که برایت شادیش را آرزومندم ...

 

می خواهم بگویم ...گله مند باشم ...دلتنگ باشم...

 
امّا نه،این دو خط نامه که جای این حرف ها نیست...

 

اگر دوباره قصه دلتنگی از نو تازه کنم...

 

همین لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر میکند...

پس در این مورد چیزی نمی گویم...

 

بگذار اصلاً از مهمانیم بگویم:جای تو خالی ...

 

چند روز پیش بود که تکرار این روز های بی خاطره را جشن گرفتم...

 

مهمانی که نبود، سفره ایی چیدم در خور مهمان، من بودم ویک قاب عکس ...

 

شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته ...


شرمنده که شادی سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سفره تو باد ...

 

این گناه عاشقیت ما بود که قهر خدا و قحطی نعمت عاشقی در پی آن بود ...

 

چه بگویم؟ شاد باد روزگار تو ...

 

 که همین خشکیده لبخند گوشه لبانت ...

 

سهم سفره خالی ماست از این روزهای بی برکت پائیزی ...

 

 شنیده بودم در پس سال های خشکسالی روزی عاقبت باران ،باریدن گیرد...

 

طوری که دیگر حتی نقشی از نشانه ها بر دیوار آجری کوچه باقی نماند...

 

 دیوار کوچه ی خاطره ها را که نمی دانم ...

 

اما حیاط خلوت خانه ام همان شب به خود باران دید...

 

بارانی که چکه چکه بر سقف سفالی خانه می بارید...

دلم به حال کبوتر های زیر شیروانی سوخت، کز کرده بودند کنار هم، سردشان بود...

فردای آن شب بود که چوب خط روزهای بی تو بودن به سر آمد...

من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد...

 

 از من مهربان تر و پاک تر... نامه ایی برایت نوشتم...

 

''می سپارمش به دست باد''  

.♥. زمــزمه ایی از عــشق دوشنبه 13 مهر1388ساعت 3:3 AM به قــلم رهــــا .♥.