تبليغاتX
خـلوتــگاه پائــیـزان
 


خاطرات


ایستاده ام تنها.....پشت میله های خاطرات دیروز....

این جا انگشت هایم را می شمارم....

یک...دو...سه...

و دست های تو در هم فرو رفته اند....

تو غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی....

که مهربا نی ات را ثابت کنی..

ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم ...

تو بی وقفه فریاد کشیدی....

و من دیگر آزارت نمی دهم...

زین پس قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم...

مطمئن باش...

هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم...


مطمئن باش
!!!

*****************************************

من از سرزمینی می آیم...سرا پا عشق...

سر
زمین مرغکان عاشق...

سر
زمینی که تنها یک رنگ بر آن حکومت می کند...

"
سفید "

 رنگ پاکی ها...رنگ خلوص...رنگ بی رنگ بودن...

بی
ریا بودن...بی غل و غش بودن...

کبوتران سرزمین من همه سفیدند...دریاچه های زلال سرزمینم...

با رقص قوهای سفید،عشق را به بی رنگی دعوت می کنند...

و نجابت در سفیدی اسبان سرزمینم خودی نشان می دهد...

ترا به این سرزمین دعوتیست...

ترا آغوش به روی تمام سفیدی ها باز است...

بیا به سرزمین پاکی ها قدم بگذار...

و بیاموز بی رنگ بودن را و فریاد بزن :

" من همان بی رنگ بی رنگم "

|+| نوشته شده توسط پـــائـــیـزان در دوشنبه 16 خرداد1390  |
 

چه سوال عجیبی !!!

...... نشانه ی قلبم؟ ......

دستانم را می برم به سمت چانه ام.....

قطرات اشک در چشمانم رقصان می شوند ...

با خود فکر می کنم و می گویم....

نور نگاهم را که دنبال کردی و به مهر لبخندم که رسیدی....

دریچه ی احساساتم را می بوسی و از پوست خاموشم عبور میکنی....

با شیرین زبانی وارد رگهایم می شوی ....همراه جریان خونم می روی...

......و می روی...و می روی .....

...........آنگاه..........

به مزرعه ی احساساتم ( قلبم ) می رسی.....

نقشه ی زخمهایم را می توانی مرور کنی....

و بیاموزی:

بدون چتر نجات پریدن لذت بار و نیز دردناک است......

اکنون تو به مقصد رسیده ایی......

پس در کوچه های شلوغ عاطفه ام می دوی.....

ناگاه بر می خوری به اثر انگشتانت.........

که بر دیواره های قلبم خط انداخته.....

و حال؟؟؟؟

حال هیچ !!!! می توانی با اطمینانی خاطر......

نشانه ی قلب دیگری را فتح کنی......

چون به سفری دور رفته ایی....

....فرسخها دورتر از نبودن....

|+| نوشته شده توسط پـــائـــیـزان در چهارشنبه 4 اسفند1389  |
 
 

..... رودخانه به تو " آشنایی" هدیه می داد ....

تو از صدای موج گله مند بودی....

زلالی آب " عشق " را به تو هدیه بخشید...

 تو کورمال کورمال به دنبال عشق می گشتی ......

" لحظات " هدیه ای بودند در کف دستانت....

و تو به تنهایی ات پناه می بردی!

  رود همیشه همان رود نمی ماند تا آشنایی هدیه دهد ......

وعشق همیشه در زلالی آب به پایت ریخته نمی شود...

 این گونه پریشان دنبال چه می گردی ؟؟

به رود بنگر... به زندگی و به کف دستانت و از خود بپرس...

از که به که پناه می برم؟ جایی که زیستن در ژرفای" یک دم" نهفته است؟

می خواهم با تو بمانم ...... می خواهم از تو بگریزم....

میان این همه دیوار نه راهی در پیش نه راهی در پس....

  زمین به هم دردی با من تکانی می خورد همه جا باد است و لرزش...

سکوت را هم یارای هم دردی با من نیست... 

به کجا بگریزم ای یار.... ای یگانه ترین یار ؟؟

جستجوی بی پایانی در وجودم .....ترا آن جا هم خواهم یافت...

ترا در مخفی ترین خلوت درون... ترا ای فرشته کوچک انتظار...

ــ ــ ــ با یافتن تو ــ ــ ــ

دلتنگی هایم را با تو تسهیم کردن چه زیبا خواهد بود...

اگر ترا دلتنگی هایی باشد از نوع من ...

دلم می خواهد احتیاجم...نیازم..درد خفه شده ی سینه ام را...

همان قدر احساس کنی که گویی احتیاج توست... نیاز توست...

  درد ریشه دوانده در وجود توست....کوتاه سخن می گویم ...

دلم می خواست " تویی " نبودی.. تو ، من و من ، تو بودیم ...

شاید آن وقت این روح سرکش آرام می گرفت....

و جای تمام دلتنگی ها را یک چیز پر می کرد...

" بی نیازی "

بی نیازی از همه چیز و از همه کس... حتی از اندیشیدن....

اندیشیدن به خوبی ها و عشق ها ..آری حتی به عشق ها....

چرا که وصل من و تو.... حادثه ای خواهد آفرید...

در فراسوی واژه ی عشق !!

|+| نوشته شده توسط پـــائـــیـزان در چهارشنبه 6 بهمن1389  |
 

.... می نويسم ....

منی که قلم در دستانم....

جای آشنای هميشگی را دارد....

واژه ها را با موسيقی افکارم می رقصانم....

باران آرام میبارد دلم یک دشت بنفشه می خواهد....

 و یک آسمان رهایی ....

تو را به خاطر می آورم....

آن گاه که در قاب خاکستری یک روز بلند ، دستانت را به نهایت گشوده بودی...

به نشانه آغوشی برای من ، که نگاه ماتی بودم و لبخندی کال....

و به یاد می آورم خودم را....

که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم..... چگونه پرواز را دوست داشتم...

و تو را که بالهای مرا شکستی ....

...................

ببار بر من ای باران....

قطره های باران بر صورتم می خورند....

چترم را میبندم و کنار میگذارم و خودم را به باران میسپارم....

باران با قطره هایش چهره ام را نوازش میکند....

بر لبانم مینشیند...... چشمانم را می بندم....

صورتم را بوسه باران میکند...

بر گردنم میلغزد و روی شانه هایم مکثی میکند...

ای باران مرا از عشقی شیرین خیس کن ...

قطره های باران به آرامی از شانه هایم پایین می روند...

لباس بر اعضای بدنم می چسبد...

مثل زندانی که برای بوییدن آزادی، صورت خود را به میله های زندان می چسباند...

بدنم خود را به لباسها می چسباند...

... یک رعد ...

و ناگهان باران بند میاید...

...................

کوچه ها ی تنگ....آسمانی بی ستاره .....

 دل من گرفته است...      

 صدایی جز سکوت همراهیم نمی کند...

گرمی بعد از گیلاس شراب ، پیکرم را دلتنگ تو می کند...

و من در فکر تو غوطه میخورم...

شاید ثبات عشقم با تو را...

... بتوانم در رویا در آغوش بکشم ...

|+| نوشته شده توسط پـــائـــیـزان در چهارشنبه 15 دی1389  |
 

می خواهم بنویسم..... پی بهانه ایی هستم...چه بهانه ایی می شود گرفت!!
با این دل تنگ.... با این بی حوصلگی ؟؟!!
پس چه بهانه ایی بهتر از تو می تواند باشد برای نوشتن...
تکیه میکنم به خاطراتی که سایه وار از نظرم میگذرند...
شیدایی من در یک روز پائیزی آغاز شد...
یادم هست آن شب تا صبح خواب از چشمانم ربوده شد...

سالها بود باغ دلم در خواب سوز زمستان کابوس می دید...
و در آن روز وقتی باران به همراه بغض فرو خورده ی آسمان می بارید...
......... تو را یافتم .......
و آنگاه نقشی از تجلی تو در آن غروب غم گرفته در خیالم کشیده شد...
آرام آرام مثل مادری که جنبش یک جنین را در بطن خود حس میکند...

انگار خونی گرم درون دلم جاری شد... یخها شکستند و سنگها گسستند...
چه روزها و شبها ی سرشار از انتظار برمن گذشت...
کنار دیوار تنهایی نشستم ...
همچو نیلوفری بر ساقه ی درخت تنهایی پیچیدم...
رفتم تا بالا تا آنجا که اوج بود چقدر ازآن بالا حجم همراهي تو زيبا بود!
دیدم تنها نشسته ایی... تنها تر از همیشه...
لحظه ها را می شمردی...
شمارش معکوسی که نمی دانم کدامین هنگام به صفر می رسید...
طنین دلواپسی ام تا امتداد هزاران ستاره سوسو می زد...
تنها و بی کس از دورترین نقطه ی خیال...
تا فراسوی روشن ترین دریچه ی امید بسویت پر گشودم...
آنگاه آن شدی که من می خواستم.. یک همدم ... یک مهربان...
و حال شانه هایم را به وسعت یک دریا برای زورق دلتنگی هایت باز می کنم...

 در این خستگی ها...در این روزهای خاکستری....
هیچ چیز مثل این نیست که دستهایت را بگیرم...
و در امتداد یک جاده ی طولانی...
برایت زمزمه کنم  ...... دوستت دارم .....

 

(... دانلود موزیک وبلاگ ...)

|+| نوشته شده توسط پـــائـــیـزان در سه شنبه 9 آذر1389  |
 
 
بالا